من با افسردگی بیگانه‌ نیستم. این فلج شدن مرکزی را بدون اینکه توانایی حرکت دست و پاهایت را از دست داده باشی خوب میفهمم. اینکه دلت میخواهد بیشتر وقتت را افقی و در رویا باشی. که مدام به تو بگویند پاشو یکاری بکن.یه تکونی بخودت بده.ورزش کن.فیلم ببین.کتاب بخون.

این راهکار های بی فایده بیشتر آدم را خراش میدهد تا خود افسردگی شاید. از بیرون سالم بنظر میرسی مثل یک گیلاس تر و تازه ولی درونت کرم خورده است و کرم افسردگی دارد تمام درونت را ذره ذره می بلعد و تف میکند و کاری از دستت برنمی آید. برای همین است که من بیماری هایی که نمود جسمانی دارند را بیشتر دوست دارم.کسی به فردی که درد سنگ کلیه دارد نمیگوید فیلم ببین که‌حالت خوب شود. دوای آنفلونزا وقتی تو را روی تخت شکست داده، پیاده روی نیست. اتفاقا شاید آن موقع بیشتر حواس آدمهای اطرافت به تو باشد. اما افسردگی ترسناک است. تو را متهم میکنند که میخواهی جلب توجه کنی و خودت نمیخواهی خوب بشوی در حالی که اگر دستت شکسته باشد و تکان نخوری متهم به جلب توجه نمیشوی ک هیچ، فقط محبت از نزدیکانت دریافت میکنی.

تمام اینها افسردگی را حالت ترسناکی میکند. حالتی که هیچ چیز نمیتواند تو را از آن حالی که داری بدتر یا بهتر کند.چیزهایی که سابقا موجب سرخوشی ات میشده دیگر درمان نیست و حتی شاید حوصله حرف زدن نداشته باشی. سرطان هایی که به مراحل درمان ناشدنی میرسند به این خاطر پیشروی میکنند که نامرئی هستند. مثل یک دوده‌ی سیاه احشا را در برمی گیرند و ذره ذره در طی زمان زیادی اندام های داخلی را از کار می اندازند و وقتی کار از کار گذشت .. دارام*! علائم بیرونی تازه نمایان میشوند.

با خودم فکر میکنم شاید افسردگی هم همین باشد. با علائم عمومی و بدون وضوح زیاد و در طی سالیان سال اگر به دنبالش نروی، احشایت را که نه ولی انگار روانت را ذره ذره نابود کرده اند و روزی میرسد که خودت میبینی دیگر هیچ چیزت مشابه گذشته نیست و دارام(!)ی هم وجود ندارد.

نوشته دکتر فریبرز استیلایی

Powered by Froala Editor

دانلود فایل